تبليغاتX
بوسه ی بارانی

بوسه ی بارانی

کاش در این دنیای فانی کسی بود تا دم از جاودانگی می زد

 

دیگر در چنته ام چیزی نیست که چیزی باشد

لباس الفاظ تسلایی شده

برای تپش های دلی که پاسخی ندارد

این روزها کسی یقین نداشت

که آه باران دامن گیرت می شود

مسافری می شوی در آغوش باد

سفر می روی که می روی

ولی حریر باورم٬ آرامش دوباره ی خاطراتم

حقیقتی نیست جز

تفسیر لطافت مهربانی ات

به امید دیدار...

 

پ.ن:این خدافظی با خدافظی که الان می خوام بکنم فرق داره

این "به امید دیدار" واسه دوستی که جمعه صبح رفت سفر...

شاید نوشته های منم بدون حضور اون رنگ و بویی نداشته باشه

منم امسال درگیر کنکور شدم باید یه مدتی برم منتها قبل رفتن باید

با چند نفر حرف بزنم:

۱.از همه دوست های وبلاگی و غیر وبلاگی که این مدت خیلی بهم لطف داشتن

تشکر می کنم خصوصا شباهنگ مهربون ٬مهدیه جون(طعم گس) و احسان عزیز(شبانه)و...

۲.باید به یه نفر بگم جدی جدی شرط رو باختی محیا رفته... محیا رفت و

چشمای خیس من آغوش گرم اون٬گریه های خاله ملی٬چشم های نگران عمو حسین٬

لبخندهای مهدیه٬گل مژه ی عصبی الهام و عجله ی مهرداد شد آخرین یادگاریا واسم

کاش من می باختم...

۳.این حرفم مخصوص کسی ِ که بقیه رو دعوت به سکوت می کنه ولی خودش

سکوت کردنو بلد نیست لازم نیست اگه از کسی بدت میاد همه جا جار بزنی و دیگرانم

مجبور کنی به بد اومدن چون فایده ای نداره فقط اینو بدون که هرچی تو بیشتر

 حرص بخوری و حسودی کنی من از ته دل لذت می برم و خوشحال میشم

۴.محیا دلم از همین الان واست تنگ شده تا روزی که ببینمت

دوستت دارم هرجا که هستی موفق باشی من به همین ارتباط اینترنتی هم 

راضیم اگه تو خوش باشی

۵.التماس دعا...خداحافظ

 

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 1:8 توسط الهه| |
 

از چشمان من گوش کن

موسیقی احساس نوشکفته ام را

تا کی باور کنم

شایعه ی خو کردن به معجون دردآوری که

لبخندهای تنهایی برایم ساخت؟

در کدام نقطه به پایان ببرم

که در قعر وجودم

حک شده طرحی از دستچین خاطراتت؟

 

پ.ن:وای به روزی که کفشت٬کفش نباشه!

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 3:54 توسط الهه| |
 

دفتر زندگی ورق می خورد

می گوید راوی این داستان بلند

خسته نشو ـ ادامه دارد...

خط سرنوشت

شبخوانی روزمرگی ها

بر عبث پاییدن ها

تا نا کجا

جایی که رگبار عاطفه ها به استقبال

قحطی لبخند ها می رود

 

پ.ن:من حداقل واسه این که حرف دلمو بزنم دنبال بهونه نمی گردم!!

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 0:27 توسط الهه| |
 

وقتی سجاده ی مادر

میشه آخرین پناهگاه واسه اشکام

وقتی یه کتاب رو رحل چوبی

میشه ذکر شب و روزم

وقتی با آهنگ ربّنا

سراغ سجاده ی عشقم میرم

زمزمه ی آمین فرشته های آسمونیت که می آد

باهات انس می گیرم

بهت چی بگم؟!

جز این که تو تنگنای این سینه ی حسرت کشیده ام

دعا می کنم...

دعا می کنم که از بر شم

مشق عشق و ثنا رو

شکر و وفا رو

مهر و غنا رو

الهی...

 

پ.ن:رمضان هم اومد...ماه رحمت...ماه بخشش... حالا که دارم

مهربونی می بینم٬می خوام ببخشم واسه همیشه ولی فراموش نمی کنم

سعی کن دیگه کاری نکنی که بخشیدنت واسه بقیه غیر ممکن شه!

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 16:46 توسط الهه| |
 

تو با سکوت پاک غمناکت

به روشنایی مبهم می مانی

که وسواس خاطراتم را پاک می کنی

از وسوسه ی گذشته

که لرزش چشمانت

بر بساط بی بساطی دلم نوشته

قهقهه ی اشک هایم تمام شد

پای بندی همین نگاه

تافته ی جدا بافته شد

برای روزگار به جان آمده ام

 

پ.ن:یه شروع تازه...یه آغوش تازه...ولی...

به هر حال به زندگیم خوش اومدی

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 22:11 توسط الهه| |
 

نمی دانم چه بگویم

وقتی حلاجی خاطراتم

به چیزی نمی رسد جز

اندکی وسواس بیشتر

که یک سر طناب می رسد به

زوزه های رنگارنگ تو

یک سر دیگر

به نوشدارو برای این دل خسته

جواب فکر مغشوش من

زبان بی زبانی نگاه توست؟!

 

پ.ن:وابستگیت به گذشته عذابم میده!

-دارم میرم مشهد٬یه چند روزی نیستم...

 

...

 

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 0:43 توسط الهه| |
 

برای خاطر زندگی

محترمانه

تمام مشق عشق های همیشگی را

گذاشتم کنار خاک بخورد

شاید روزی

پژواک سکوتم٬بی خبر

به بهانه هایت سرایت کرد

شاید روزی

در قعر وجودت زبانه کشد

فریادی پنهان

 

پ.ن: ...where will I find again

my lost inoccence

my lost dreams

my lost childhood

where is gone the shade of tree

?where I made myself a home

DEVA-SRK

نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 0:22 توسط الهه| |
 

امروز

با استشمام بوی بهبودی

به تسکین این دل خسته

لبیک گفتم

جویبار دیده ام روان

لب هایم خندان

معراج از پا افتادن

پشت سر

هم نشین با دل نشین ها

بغض شادی را قورت می دهم

 

پ.ن:از آدمایی که بدون دلیل و مدرک یه طرفه به قاضی می رن

حالم به هم می خوره!

پ.ن:امروز اتفاقی افتاده که به هیچ کس نمی تونم بگم ولی

قدِ یه دنیا خوشحالم.

نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 1:37 توسط الهه| |
 

از این همه نگرانی تدریجی

که آه دامن گیر

شب های رنجورم  شده٬

دل پری دارم

از سرنوشت تر ِباران

از طنین خستگی های بی فرجام

از استشاره های بی سرانجام

دل پری دارم

باید بهانه های رنگین دلم را

در شمایل مشروط آینده ام

تنها رها کنم!

 

پ.ن: فدا کردن٬غرور رو یاد آدما میده!

 

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 2:0 توسط الهه| |
 

دل باران زده ام

که سردی و خشکی از سر تا پایش می بارد

آوازهایی خاموش سر می دهد:

با همین اراده ی خودم کاری کردم

که گرفتار جبر شدم

تا اطلاع ثانوی

دل خوشی به دهن کجی خاطرات متروک

قدغن شده

باشد تفتیش آرزوهایم

برای دوباره آمدن مهاجری بی جواز

از سرزمینی بی هیاهو

بدون حتی یک وجب دلواپسی...

 

پ.ن: با این نگاه های مضطربت می خوای چی رو ثابت کنی؟!

نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 23:11 توسط الهه| |