تبليغاتX
بوسه ی بارانی

بوسه ی بارانی

کاش در این دنیای فانی کسی بود تا دم از جاودانگی می زد

عشق زیر صفر درجه

 

بخیه می زنم زخم خاطرات گذشته را

ته خط که رسیدم نقطه می گذارم

می رسم سرخط

سر خط هم

آش دهن سوزی نیست

کلمات زرد آوار می شود

هق هق تلخم آواز می شود

بین گرگ و میش

خوش باوری و ناباوری

دست و پا می زنم

بازی کلاغ پر دنیا کلافه ام کرده

عشق پر

باران   پر

من     پر

تو       پر

یاد زمهریر دستانت  می افتم

یخ بغضم آب می شود

پای عاشقی ام خواب می رود

دلم عشق زیر صفر درجه می خواهد

 

پ.ن۱: برای هیچ کس:

دانه های تزویر

بین بام من و تو

همان دام جدایی ست

تفاهم مطلق

بین روزگار من و تو

همان کلیشه ی لعنتی ست

من به دنبال حیرانی عارفانه ام

به دنبال نقد زمانه٫ نقد دل

خسته ام از بی رنگی تکرار...

 

پ.ن۲:بابت تاخیر تو پست جدیدم معذرت می خوام و از همه دوستای عزیزم از جمله نیلوفر٫نیره ٫الهه٫علی٫عاطفه٫طاها و مریم که پیگیر وبلاگم بودن ممنونم

+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1390ساعت 17:25  توسط الهه لطفعلی زاده  | 

شبی از دور

 

۱

حبس ابد

در انفرادی قلب بی گناهت

زیباترین عدالتی ست

که برای جرم عاشقی ام یافتم.

 

۲

هرچقدر از بقیه دوری

به من نزدیکی

پوشیدن عشق تو

تو سرمای بی وفایی ها

مثه حادثه ی بارون و بوسه

تنها تراکم شادی

تو غمکده ی قلبمه

تسلی نوشته های آرومت

پلیه که هرگز حریف فاصله ها نمیشه

شایدم

فاصله ها  هرگز حریف خاطره ها نمیشن

۳

عشوه سازی می کند

چشمان تو

به جای من

غزل سرایی میکند

لب های تو

به جای من

آهنگ سازی می کند

حرف های تو

به جای من

خوش به حالت

"جای من" پا گیر شد

چاره ی من چیست؟

آوارگی در به دری؟!؟!

پ.ن۱:اینا همش نبود ولی چون شب جمعه یه شب خاص واسم بود چندتاشو این جا نوشتم

پ.ن۲:قبلنا هر حرفی داشتم لااقل تو وبلاگم می تونستم بنویسم اما تازگیا دلم یه وبلاگ تازه میخواد بدون اسم، هیشکی ندونه هرچی دلم میخواد بنویسم شاید اینجوری کسی از دست چرت و پرت نوشتنای من خسته نشه...نمی دونم...

پ.ن۳:امروز "روی ماه خداوند را ببوس" تموم شد توی بوفه ی دانشگاه ساعت ۱:۲۷ ،تو این چند روز با این کتاب زندگی کردم وای چقدر شباهت(!!!)احساس می کنم خودم این کتابو نوشتم یا اصلا واسه من نوشته شده،اولین کتابیه که وقتی تموم شد دلم گرفت حالم خوب نبود شاید با تموم شدن این کتاب... تا اینکه...

پ.ن۴:تا اینکه امروز تو تالار دانشکده دکتر حسن عباسی واسه سخنرانی اومد دیروز وقتی تبلیغ"من کاپیتالیستم پس هستم" دکترو دیدم تا یه ربع شوکه بودم باورم نمیشد میتونم برم از نزدیک به هزارتا دغدغه فکریش گوش کنم از جمعیتی که رو به سالن شیخ انصاری هجوم میاورد انگشت به دهن موندم از دیدن کلیپ سخنرانی عباسی ۳خرداد ۸۵ و شکستن شیشه های دانشگاه و شعارای مرگ بر عباسی انگشت به دهن موندم از فریادهای عباسی هنوزم  تو  بـهتم!!شایدم جو زده شدم ولی می دونم خیلی حالمو خوب کرد اونقدر که وقتی رسیدم خونه فقط دلم میخواست تو وبلاگم بنویسم همین.

پ.ن۵:وقتی مادر خیالی یه رفیق میشی و واسه روز مادر یه کادوی کوچیک می گیری خیلی ارزش داره: ممنون رفیق

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 19:48  توسط الهه لطفعلی زاده  | 

تپش کبود

 

این شب ها

پاورچین پاورچین

شهر را به هم می ریزی

کوچک شهر قلبم!

این شب ها

آرام آرام

از من می گریزی

گریز پای کوچکم!

شب هایم بی دست هایت تلف می شود

نوشتنم بی ردپایت فلج می شود

ماندن با تو

عین ترس از تنهایی

هیجانی است شاکی

دست بردار دلم نیست

خواستن تو

عین وحشت از بی وفایی

خرافه ای است پاپتی

دست بردار دلم نیست

دوباره شروع شده از نو

تپش کبود این زندگی...

پ.ن:هردفعه چقدر ساده اصرار داری ازم بپرسی:

بهت خوش گذشت؟!

+ نوشته شده در  شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت 0:37  توسط الهه لطفعلی زاده  | 

سالگرد

 

۱

این روزا هوایی تر شدم

ولی دیگه نمیشه

هم تو باشی هم هوا

تو باید بری تا نفس بکشم

                                   ۸۸/۴/۲۵

۲

ذوب شدن تو اوج نگاه آدما

یه چشم آسمونی میخواد

و یه جفت بال واسه پرواز

                                  ۸۷/۱۲/۲۶

۳

هیچ جاده ای نیست که تهش

به من و تو ختم نشه

من همه ی راها رو امتحان کردم

پس اگه به مریخم بری بازم یه راهی پیدا میشه

چون مریخم قمر داره

خبر داری؟!!

                                ۸۷/۱۲/۲۵

۴

خورشید که تمام می شود

نه نوری می ماند برای نگاه به چشمانت

نه آفتابی برای طلوع پشت پنجره ی خانه

                                    ۸۸/۲/۶

امروز درست میشه سومین بهاری که دارم اینجا می نویسم

سه ساله تو لاک خودم فرو رفتم و فقط می نویسم اینا هم دل نوشته هایی که از قبل تو دفترم مونده بود

سه ساله از هرچی حصار آفرین بود گریختم ولی شاید دیگه وقتشه که یه کم به این دلم اعتماد کنم اونم گناه داره از دست من زبون نفهم خسته شده از اینکه هر روز بی دلیل می کشمش خسته شده از شجاعت احمقانه ی من خسته شده ولی یه جمله معروف میگه آدم باید خیلی شجاع باشه تا از خودش یه احمق بسازه من دیگه نه می خوام شجاع باشم نه احمق دیگه ملکه ی ذهنم شده آدم چیزی رو که بالا اورده دوباره نمیخوره!

دارم عوض میشم کم کم

وبلاگ کوچولو ۳ سالگیت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه 6 فروردین1390ساعت 17:47  توسط الهه لطفعلی زاده 

حقّه

 

بوسیدن و کنار گذاشتن خودم

کلنجار دلم با عقلم

شده پوزخندی نمکین

به سماجت تنهایی ام

جایی وسط نیستی گفتی هستم

گفتم تبریک

در قلب یک انتظار گفتی هستم

گفتم تبریک

اما رج زدن لاشه خاطره ها

دوختن شکاف فاصله ها

شده حقّه ای مسموم و سیاه

تاریک تر از یلدا

برای دسترنج ب ی خ ی ا ل ی من

برای   تکرار    ب د  ب ی ا  ر ی من

پ.ن:قماربازها ورق های نشان دار و دوست ندارن؛ورق هایی که همه از نشان دار بودن اون خبر داشته باشن...

+ نوشته شده در  جمعه 27 اسفند1389ساعت 11:51  توسط الهه لطفعلی زاده  | 

دلهره

 

دل به دریا زده ام این روزها

دیوانه شده ام این روزها

رویاهایم رنگ پریده

حس قشنگ غرورم تازیانه خورده

این که می بینی

دختری است در هیاهوی باد

سرگشته ای در دلهره ی زمزمه ی سراب

قصه از این قرار است

تو از راه رسیدی

عشقت را به رخم کشیدی

می مانی

به خاطر حرمت عاشقی

خواهی رفت

مانند گمشده ای در آغوش من

به همین سادگی

روزگار من می شود

اسیر روزمرگی!

پ.ن۱:گاهی وقتا حتما باید یه چیزایی رو ثابت کرد باید ثابت کنم که دروغ میگی...باشه فرصت میدم ولی هروقت واسه خودم ثابت شد اونوقت میرم این جوری دیگه خودمو سرزنش نمی کنم...

 

پ.ن۲:گفتی تو دلم اول و آخر خودتی از هرچه که دارم بهترینش خودتی و زیرلب مکرر گفتم:شاهزاده ی قصه های من٬ خر خودتی!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 0:56  توسط الهه لطفعلی زاده  | 

چند جای خالی

 

قرار بی قراری من

غریبانه

شد سوغات آشنایی

قلب حراج خورده ام

جبری مآبانه

شد فدایی یک تداعی

تداعی حرمت عاشقی

حرمت یک بغض شکسته

بغض لحظه های مبهوت گذشته

لحظه های ناب یک نگرانی

نگرانی از طلسم یک بازی

بازی با من

بازی با تو

با چند جای خالی...

برای من درد بی صدایی

یعنی مردن از فرط درندگی

فقط همین.

نقطه سر خط...

پ.ن:یه بار نشد یکی پیدا بشه حتی تعریفاش مثه بقیه نباشه یکی پیدا بشه با نگاه اول خودشو لو نده یکی که بعد سه سال حرفی واسه گفتن داشته باشه...واسه من روشنه اگه شروع شه پایان خوبی نداره... اصلا حس خوبی ندارم!

شاید تقصیر این زخم کهنه است که نمیذاره عینک بدبینی رو از رو چشام بردارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 23:36  توسط الهه لطفعلی زاده  | 

تقلای بیهوده


خروارها تلاش کردم

تا باز کنم گره کور تقدیر را

کنار آمدم با نیرنگ های روزگار

تحمل کردم زوزه های عشق را

چند سال آزگار

خو کردم به شایعه ی اعتکاف دلم

عادت کردم به تلخی اعتراف جنون سربه راهم

اما نشد

باز هم به سراغم آمد

همان اشتباه آگاهانه

همان تلاقی نگاه ها

نامت در من باران شدن ها

استیصال شب بیداری ها

و روزهای پر از خواب و رویا

همان هذیون های مکرر سیاه و سفید زیبا

و باز هم حسرت خوردم

به آزادی مشروط آدم های شهرم...

پ.ن1:واسه این تجربه ی تازه تصمیممو گرفتم:

اصلا به زور هم که شده فرصت نمیدم وصل شیم که قطع رابطه مصداق پیدا کنه!!!

ولی شک دارم به اینکه یا تو کله شق باشی یا من دیگه یه روزی از وضع فعلیم خسته شم!!


پ.ن2:خودمم حالم از این همه اما و اگر به هم میخوره...!! شاید دیگه خیلی از چیزایی رو

که میخوام بگمو نمیتونم تو شعرام بنویسم چون میخوام داد بزنم ولی نمیتونم...هی هردفعه میگم

دیگه نمی نویسم ولی باز می بینم قلم به دستم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 بهمن1389ساعت 1:0  توسط الهه لطفعلی زاده  | 

نمی خواهم

 

میان هجرت کوته اندوه

میان رقص خاطرات تلخ انبوه

آمدی شدی نوشداروی این دل خسته

آمدی بریدی حکم این دل زبان بسته

باشد قبول

من اسب وحشی و تو سوار ماهر

من صید گریزان و تو صیاد قاهر

اما نمی خواهم

نمی خواهم تسلیم شوم

تسلیم تاراج عاشقی و بی کسی

نمی خواهم اسیر شوم

اسیر لاک تنهایی و دلواپسی

پس برو

بُگذار خوش باشم به سعادت غمناکم

خوش باشم به همان بهانه ی تلقینی پاکم

پ.ن:کاش انقدر نگاه آدما واسم معنی نداشت کاش انقدر ار نگاهشون نمی شناختمشون

کاش لا اقل هگل نمی گفت:«چشم کالبد است و نگاه روحی که در آن دمیده شده» که من انقدر حرص

بخورم، حرص بخورم  که هرچی فهمیدم درسته...

+ نوشته شده در  شنبه 16 بهمن1389ساعت 23:3  توسط الهه لطفعلی زاده  | 

شاهد

 

خلاصه ی تمام خوبی های عشقم

شد حس نجیبم

ادامه ی معادله ی مبهم نگاهت

شد جسارت غریبم

خیره خیره شدم دیدم

بین من و تو

شباهت های دور را

بین من و تو

چشم های مغرور را

جرأت دیوانگی ام گفت

چندان که باید دیوانه نیستم

قاصدک خیالم گفت

چندان که باید ویرانه نیستم

مگر حافظ را گواه نگرفتم

فراموش نکنم غزل عاشقی را

فراموش نکنم عذاب دلدادگی را

حال چه شد که

گرفتار تردید شدم

شرمنده ی تقدیر شدم؟!!

پ.ن۱:فکر کنید واسه نظر یه نفر یه گروهی یه مسیر نسبتا طولانی رو تو هوای سرد و زیر برف پیاده برن اونوقت دلت میخواد اون یه نفرو خفه کنی بعد می بینی که نه!! خاطره قشنگی شده اما کاش یه روز نرسه که این خاطره ها خاکستری بشه بی رنگ بشه!!!

پ.ن۲:تازگیا حال و هوای عجیبی دارم علت تاخیر تو نوشتن این پستم گذشته از امتحانا شاید این بودکه دیگه نمیدونم واسه کی می نویسم شعر گفتن من بدون مخاطب حکم مرگ رو داره شاید دیگه نه عاشقم نه دیگه به خاطر یه زخم کهنه می خوام انتقام بگیرم حسم میگه دوباره عاشق شو ولی از عاشق شدن می ترسم...

+ نوشته شده در  شنبه 9 بهمن1389ساعت 14:37  توسط الهه لطفعلی زاده  |